تبليغاتX
به نام اون که اون بالاست........

گاهی وقتا دلت می‌خواد داد بزنی‌ کمک بخوای ولی‌ میبینی‌ جز اینکه ضعف خودت رو فاش کنی‌ سودی برات نداره و باید خود خودت تنهای تنها کلنجار بری،وایسی، محکم وایسی،کم نیاری...

درد اینجاست که پشتت به یه جایی‌ محکم باشه و چه دردناکه اون لحظه که میبینی‌ پشتت اونقدرا هم که فکر میکنی‌ محکم نیست...چه دردی داره اون لحظه که ضعفی رو که توی خودت داری رو توی چشم بقیه هم ببینی‌...اونجاست که میشکنی یهو!!

چقدر بده که مشکلت از یه جای دیگه است..یه جای اساسی‌ تر،یه جایی‌ که گفتنی نیست! ولی‌ دیگران مشکلت رو،غمت رو، میذارن به حساب چیزای خیلی‌ سطحی و بی‌ ارزش! مگه چقدر آدم میتونه فعل و انفعالات درونش رو بروز نده و لبخند بزنه و بگه همچی‌ آرومه! خداییش کار مشکلیه ! آدمایی که خوب از پس این کار بر میان جز قویترین و محکم‌ترین شخصیتا هستن! که دور و ورمون کم نیستن از این آدما! خدا همیشه اینجوری نگهشون دار!

بعضی‌ وقتا با در نظر گرفتن اوضاع خودت دلت به حال اونایی که احتمال میدی توی فلان موقعییت درد داشتن و نتونستن حرف بزنن بگن که چه دردشونه خیلی‌ می‌سوزه! 

واااای خدا من حالا فهمیدم که چه درد بزرگیه اینکه فقط تحمل کنی‌ و ساکت باشی‌ و منتظر بهبود اوضاع باشی‌!!! ولی‌ شکرت‌ به جاست!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط پریا  | 

خدا نکنه که توی دلت یه چیزی باشه! خدا نکنه که یه چیزی کم داشته باشی‌! اون موقع است که همه بدبختیات یادت میاد!! هرچی‌ درد و غم و غصه داری یادت میاد! از در و دیوار واست میریزه! امیدت ناامید می‌شه! یعنی‌ دیگه هرچی‌ بگم کم گفتم! 

نمیدونم این اسمش چیه! نمیدونم چرا اینجوریه! هر کس به یه شکلی‌ گرفتار این قضیه است! حالا ما هم اینجوری! نمیدونم چرا راحت نیستم حرفم رو بزنم! چرا دارم با کلمات بازی می‌کنم!! اه اه اه!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط پریا  | 

یه چیزایی هست تو زندگی‌، که آدم به خاطرشون هیچوقت خودشو نمی‌‌بخشه !! هرچی‌ هم که بگذره باز اون ته ته دلت یه حس عجیب نا خوشایندی هست که گاها میاد سراغت و آزارت میده! شاید همراه با پشیمونی باشه شایدم نباشه!

آدما خوب بلدن واسه موجه کردن کاراشون دلیل تراشی کنن! میگن آدم نمی‌تونه سر خودش رو کلاه بذاره ..ولی‌ من میگم میتونه، خوبم میتونه!! 

چقدر اون روزایی که از مشغله زیاد فرصت فکر کردن به اون افکار کتمان شده ذهن رو پیدا نمیکنی‌ روزای خوبی‌ هستن! چقدر توی اون روزا از خودت راضی‌ هستی‌!! صد در صد این اسمش فرار از حقیقت نیست! اسمش رو میذارم به آرامش رسیدن روح!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط پریا  | 

و چنین است رسم رفاقت گاهی : همیشه سنگ صبور باشی‌ کم و کاستی‌های دیگران رو با حرفات براشون بپوشونی، اگه غصّه دارن یه‌جوری وانمود کنی‌ که انگار هیچی‌ نیست، اگه ناراحتن به فکرشون باشی‌ و باهاشون ناراحت شی‌‌، دلداری بدی... دلدااااری...و اینکه آخرش......

به آدم دروغ گفته می‌شه! (من اینجا رو خیلی‌ دوست دارم،جای خوبیه) سکوت میکنی‌! خودت رو به اون راه میزنی ! ( و چه لذتی داره وقتی‌ آدم حقیقت رو می‌دونه و با آرامش و یه لبخند گوش میده به حرفای طرف) هه هه امروز خیلی‌ کار دارم ! باید برم به کارام برسم :))))

بعضی‌ وقتا می شینی‌ در عرض شاید کمتر از یک دقیقه احوالات خودت رو بررسی‌ میکنی‌! بعضی‌ وقتا کلا نا امید می شی‌ و اعصابت در انتها به قدری خرد می‌شه که ساعت‌ها احساس بدی داری ولی‌ بعضی وقتا هم آنچنان از خودت خوشت میاد که دلت می‌خواد به مامان بابات بگی‌ خوش به حالتون عجب بچه باحالی‌ خدا نصیبتون کرده :)) همچین حس غرور و افتخار میکنی‌ که نگو!! D:

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط پریا  | 

خیلی‌ دلم می‌خواد که زیاد بنویسم ولی‌ حیف که اراده ندارم!! :(

دیوالی تازه تموم شده و کالج رفتن بسسی دشواره!! D: از این رو یه روز در میون تنفس میگیریم :)) 

قمیشی خیلی‌ فاز میده این روزا توی ماشین، تو خونه، موقع خواب، ژورنال نوشتن، درس، آشپزی، همه‌جا !!

امسال از وقتی‌ از ایران برگشتم آرامش جالب و خوبی‌ دارم ولی‌ یه نکته که قابل ذکره اینه که از اول امسال یه جورایی درگیر مسایلی میشیم که خیلی‌ بی‌ ارزشن و هیچوقت سالهای قبل اینجوری نبودیم ولی‌ امسال همش دلخوری پیش میاد بین همه! اول فکر می‌کردم بقیه عوض شدن ولی‌ گاها هم میگم شاید این منم که عوض شدم یا اینکه همه عوض میشن! هرچی‌ آدما بزرگتر میشن ئا خالصیشون می‌زنه بالا! رابطه‌ها لکه دار میشن! مهربونیا دیگه خالصانه نیست جز گاهی اوقات فقط! و این خیلی‌ غصّه دارم می‌کنه! 

دلم واسه داداشم خیلی‌ تنگ شده! :(

نمیدونم این قضیه که آدم آرزوی بزرگی‌ نداشته باشه خوبه یا بده!! اینکه آدم مشکلی‌ با مردن نداشته باشه خوبه یا بده! اینکه برات مهم نباشه ۲۰۱۲ نه اینکه دنیا تموم شه ولی‌ خوب اینکه یه اتفاق بزرگی‌ بیفته و برات مهم نباشه خوب یا بده! ولی‌ خوب میدونم که ایمان آدم که کم شه خیلی‌ بده :( 

خوشحالم که چیز بزرگی‌ توی زندگیم ندارم که بخوام غصّه اش رو بخورم یا اینکه حسرت داشته باشم ! یا اینکه اعصابم رو خرد کنه ! چقدر حس برتری خوبی‌ نسبت به چند سال اخیر زندگیم و حتی نوشته‌های همین وبلاگ که مال قدیماست دارم! شکرت‌ خدا! تا باشه از این کمبودا نه کمبودای مسخره دوران خامی و جاهلیت! D:

ولی‌ میدونی‌ همیشه یه حس کنجکاوی تهش میمونه! یه حسّ عجیب فضولی! یا بهتره بگم خماری! ولی‌ کی‌ به کیه آخه!؟ :)

کلا خوشحالم دیگه! این مهمه! فکر آزاد بدون استرس! این نور سبز قشنگ که پخش شده توی اتاقم! و این تارام طفلی که گوشه اتاق روزمرگی منو تماشا می‌کنه! و سیاوشی که میگه : چه اثر از این صداقت! چه ثمر از این ......


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط پریا  | 

امروز دوشنبه .... من تنها تا مقداری دلم گرفته و نمیدونم چرا دوست داشتم کمی‌ بنویسم...

۲ هفته است که امتحانهای سشنال دومون تموم شدن...کالج فعلا خبری نیس تا چند روز دیگه......دارم روی پروژم کار می‌کنم!

شنبه پیش کنسرت ابی بود...خیلی‌ خوش گذشت!!!

امسال رو دوست داشتم!!خوشحال بودم و راضی‌ از همه چیز! بدون حسرت!!!

دیروز نیکتا پیشم بود...شب قبلش رفتیم بیرون بالای کروما دیروز هم رفتیم یه سر کالج و برگشتیم خونه...

دیروز ترشی درست کردم هه‌هه

امروز خورشت بامیه درست کردم..کلی‌ کده بانو شده‌ایم برای خودمان ما !!!

مامان و بابا تا ۱۰ روز دیگه میان! ۲ هفته بعدش هم عمو اینا میان!

با اینکه میدونم روزای قشنگی‌ در پیش دارم ولی‌ باز ته دلم یه چیزی آزارم میده...یه چیزی مثل ترس از آینده، دلهره، سردرگمی!!!

دیولی امسال رفتم ایران... ۲ ماه موندم ...همش خوب بود جز اتفقی ک واسه مامان پیش اومد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط پریا  | 
گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود


هرچه پیش آید خوش آید....

میدونم هوامو داری خدا!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط پریا  |